بازتعریف “حیات خلوت” در قرن بیستویکم
برای بیش از دو قرن، سیاست خارجی ایالات متحده در قبال همسایگان جنوبیاش بر یک اصل بنیادین استوار بوده است: «دکترین مونرو». این دکترین که در سال ۱۸۲۳ به عنوان یک هشدار دفاعی به قدرتهای استعمارگر اروپایی معرفی شد، به مرور زمان به مانیفستی برای مداخلهگری، تغییر رژیم و تسلط اقتصادی تبدیل گردید.
اما امروز، دادههای اقتصادی و تحرکات ژئوپلیتیک نشان میدهند که کارکرد این دکترین تغییر کرده است. ایالات متحده که با بدهی ملی فراتر از ۳7 تریلیون دلار و چالشهای نوظهور از سوی چین و ائتلاف بریکس (BRICS) روبروست، دیگر نه برای «توسعهطلبی» بلکه برای «حفظ بقا» به دکترین مونرو بازگشته است. این مقاله با بررسی اسناد تاریخی و دادههای اقتصادی روز، استدلال میکند که تمرکز مجدد واشنگتن بر نیمکره غربی، نشانهای از انقباض استراتژیک و پذیرش واقعیتهای نظم نوین جهانی است.

کالبدشکافی دکترین مونرو؛ ریشههای تاریخی اشغالگری
دکترین مونرو در دوم دسامبر ۱۸۲۳ توسط رئیسجمهور جیمز مونرو در کنگره آمریکا قرائت شد. پیام ظاهری ساده بود: قاره آمریکا دیگر نباید هدف استعمار اروپا قرار گیرد. اما در عمل، این دکترین به آمریکا اجازه داد تا خود را به عنوان تنها قدرت مسلط در نیمکره غربی تثبیت کند.
دادهها و شواهد تاریخی
طبق تحلیلهای تاریخی، این دکترین زیربنای بیش از ۲۰۰ سال مداخله مستقیم و غیرمستقیم بوده است. یکی از بارزترین نمونههای اولیه، جنگ آمریکا و مکزیک (۱۸۴۶-۱۸۴۸) است.
• الحاق سرزمینی: تحت لوای این تفکر و مفهوم «سرنوشت آشکار» (Manifest Destiny)، ایالات متحده با تحمیل معاهده «گوادالوپ هیدالگو»، حدود ۵۵ درصد از خاک مکزیک را تصاحب کرد.
• ایالتهای جدا شده: کالیفرنیا، تگزاس، نوادا، یوتا، و بخشهایی از آریزونا، نیومکزیکو، وایومینگ و کلرادو، سرزمینهایی بودند که مستقیماً از مکزیک جدا و به خاک آمریکا ضمیمه شدند.
این رویکرد بعدها با «نتیجهگیری روزولت» (Roosevelt Corollary) در سال ۱۹۰۴ تشدید شد که رسماً به آمریکا حق میداد به عنوان «پلیس بینالملل» در کشورهای آمریکای لاتین مداخله نظامی کند.
اقتصاد سیاسی مداخله؛ هزینه جنگهای بیپایان
در قرن بیستم و اوایل قرن بیستویکم، آمریکا با تکیه بر قدرت اقتصادی و نظامی خود، مداخلات را به نیمکره شرقی (خاورمیانه و آسیا) گسترش داد. اما دادههای جدید صندوق بینالمللی پول (IMF) و گزارشهای خزانهداری آمریکا نشان میدهد که این روند دیگر پایدار نیست.
بحران بدهی و ناتوانی در جنگهای چندجبههای
تحلیلگران اقتصادی معتقدند که “ظرفیت استراتژیک” آمریکا برای مدیریت همزمان بحرانها در اروپا، خاورمیانه و شرق آسیا به شدت کاهش یافته است.
• هزینه جنگها: طبق گزارش پروژه “Costs of War” دانشگاه براون، جنگهای پس از ۱۱ سپتامبر حدود ۸ تریلیون دلار برای آمریکا هزینه داشته است.
• بدهی ملی: بدهی ملی آمریکا از مرز ۳7 تریلیون دلار عبور کرده است. نسبت بدهی به تولید ناخالص داخلی (Debt-to-GDP) در سطوح تاریخی قرار دارد که امکان تأمین مالی جنگهای بزرگ جدید را بدون ایجاد ابرتورم دشوار میکند.
این واقعیت اقتصادی، واشنگتن را مجبور به یک بازبینی استراتژیک کرده است: رها کردن نسبی مدیریت پرهزینه در نیمکره شرقی و تمرکز بر «قلعه آمریکا» در نیمکره غربی.

ظهور چین در حیاط خلوت؛ شکست انحصار دلار
مهمترین چالش فعلی دکترین مونرو، نفوذ نرم اما عمیق چین در آمریکای لاتین است. برخلاف آمریکا که با ابزارهای نظامی (Hard Power) در منطقه حضور داشته، چین با ابزار اقتصادی و زیرساختی وارد شده است.
طرح کمربند و جاده (BRI) در آمریکای لاتین
سرمایهگذاریهای چین در آمریکای جنوبی دیگر محدود به خرید مواد اولیه نیست. پکن در حال ایجاد زیرساختهای حیاتی است که کنترل استراتژیک آمریکا را به چالش میکشد.
• حجم تجارت: تجارت چین با آمریکای لاتین از ۱۲ میلیارد دلار در سال ۲۰۰۰ به بیش از ۴۵۰ میلیارد دلار در سال ۲۰۲۲ رسید.
• سرمایهگذاری زیرساختی: کشورهایی مانند پرو، شیلی و برزیل بنادر و شبکههای انرژی خود را با مشارکت شرکتهای چینی توسعه میدهند.
تهدید دلارزدایی (De-dollarization)
نکته حیاتی که در تحلیلهای ژئواکونومیک اخیر برجسته شده، تلاش برای حذف دلار از مبادلات انرژی است. ونزوئلا و برزیل نمونههای بارز این تغییر هستند:
• نفت در برابر یوان: فروش نفت ونزوئلا به چین با ارز یوان تا قبل از حمله نظامی و ربایش مادورو، نه تنها تحریمهای آمریکا را کماثر کرد، بلکه تقاضا برای دلار را کاهش داد.
• کاهش ذخایر دلاری: اگر کشورهای صادرکننده نفت (مانند عربستان و اعضای اوپک پلاس) به سمت ارزهای جایگزین بروند، دلارهای بازگشتی به آمریکا (Petrodollars) کاهش یافته و توانایی آمریکا برای صدور تورم به جهان تضعیف میشود.
همانطور که در اسناد استراتژیک اشاره میشود، اگر هژمونی دلار بشکند، اقتصاد آمریکا با بحران تورمی بیسابقهای روبرو خواهد شد. بنابراین، کنترل آمریکای لاتین (به عنوان منبع انرژی و بازار مصرف نزدیک) برای آمریکا مسئله «مرگ و زندگی» است، نه فقط نفوذ سیاسی.

سند امنیت ملی و اعتراف به نظم نوین
بررسی سند امنیت ملی ایالات متحده (National Security Strategy) در دولتهای اخیر نشاندهنده تغییر ادبیات از «مبارزه با تروریسم» به «رقابت قدرتهای بزرگ» (Great Power Competition) است.
انقباض ژئوپلیتیک
آمریکا به طور ضمنی پذیرفته است که در نظم نوین جهانی که چندقطبی است، نمیتواند پلیس کل جهان باشد. تمرکز بر نیمکره غربی در راستای دکترین مونرو، تلاشی برای ایمنسازی مرزهای نزدیک و منابع حیاتی است.
• روسیه و ایران در آمریکای لاتین: حضور نظامی و دیپلماتیک روسیه و ایران در کشورهایی مانند ونزوئلا، کوبا و نیکاراگوئه، دکترین مونرو را مستقیماً به چالش کشیده است.
• واکنش آمریکا: فشارهای اقتصادی شدیدتر، حمایت از تغییر رژیمها و تلاش برای بستن قراردادهای انحصاری تجاری، واکنشهای عصبی آمریکا به این نفوذ است. همچنین حملات پراکنده و با ریسک بالای نظامی به برخی کشورها از جمله ایران نیز، در همین راستا تحلیل میشود که میتواند بهای سنگینی برای ایالات متحده داشته باشد.
این بازگشت به دکترین مونرو، برخلاف قرن نوزدهم که نشاندهنده قدرت رو به رشد آمریکا بود، در قرن بیستویکم نشاندهنده مدیریت افول و تلاش برای حفظ یک منطقه امن در برابر قدرتهای نوظهور شرقی است.
مخارج نظامی آمریکا از ۲۰۰۳ تا امروز
” مطالعه میکنم”
” مطالعه میکنم”
منابع
1.National Archives and Records Administration (NARA)
Monroe Doctrine (1823) & Official Transcript
2.Watson Institute for International and Public Affairs (Brown University)
3.Congressional Research Service (CRS)
China’s Engagement with Latin America and the Caribbean
4.The White House


لا يوجد تعليق